رو دیوار کنار نیمکتمون یه سوراخ خیلی کوچولو هست که ما همه رفتیم توش(به دلایل مختلف) و البته عده ای دیگر هم توشن از جاهای دیگه. هر کی گند بزنه یا زیادی حرف بزنه می کنیمش اون تو. و اینکه احتمال داره شما. بله خود شما که حتی تصورشم نمی کنی اون تو باشی. فقط زیاد وول نخورید چون یه عالمه آدم گنده اون تو هست!
خاطرات یک از آن جهان آمده…
به نام خداوند ما ! ( یکیمون رو نافریده ! البت )
نبشته آمد که جبر است بر بازگشت ما .
خاطرات یک تابستان
نمی دونم چرا من هروقت یه چیزی شروع می شه من هنوز درست حسابی شروع نشده حوصله ام ازش سر می ره.مصداق باارزش تابستون.که چی مثلا بشینی تو خونه گه گداری یه اس.ام.اس ی یه تلفنی و بعدم هیچی…..
خاطرات یک الان شناس !
خب الان تابستونه مدرسه ها تعطیل ! همه تو خواب ها ی دراز تابستونی و …
الان کارنامه ها رو دادن با نمره های یکی از یکی عجیب تر …
الان ملت (جز من ) همه ثبت نام کردن کلاس های خوووووب ! تابستونی که برنامه ای مفرح رو براشون در پیش خواهد داشت …
الان همه دارن لذت می برن ؟
الان چه خبر خواهد بود ؟
الان من باید دهنمو ببندم ، نه ؟
الان من دیگه چیزی نخواهم گفت !
الان …
—————————————————————————————
ساعت ۲ بامداد
بانک ملی ایران شما را به ادامه ی خوابتان دعوت می کند ، هر جا سخن از اعتماد است …
( کپی بود ، من اینقدر مغزم کار نمی کنه !و چون اصلا مغزم کار نمیکنه یادم نیست از کجا کپی شده پس پیشاپیش – پساپس – از صاحب سخن عذر می خوام )
—————————————————————————————
الان شما دارین چی فک می کنین ؟
که با یه دیوانه ی مسخره ی بی نمک رو به رو هستین ؟
…
کاملا درست فک می کنین ! [چشمکی غم انگیز ]
ا
خاطرات یک نظری ندارم
خوب مبارکه که نقل مکان کردیم.
راستش من هیچ حسی ندارم.
خوب خوشو و خوشحال.
همین کافیه نه؟
خاطرات یک موجود کرخت…
الان به عنوان اولین پست باید حرف جالبی بزنم ، اما من اصلا تو باغ نیستم درک خاصی از موضوعات هم ندارم …
خب مبارکه ! اومدیم این ور …
همشون خوش حالند ،شاید من هم نمی دونم…
ژانویه 16, 2008
ژانویه 15, 2008
جولای 7, 2007